حكيم زجاجى

430

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

روان كردى آن شاه دانا سبيل * هيونان محكم به كردار نيل 230 شتر بودى افزون‌تر از يك هزار * كه زير ضعيفان شدندى به كار بزرگان دين را نكو داشتى * ندارد كسى آنچه او داشتى بدى آسمان « 1 » بلندش غلام * سپيده به دو مهر كردى سلام به جايى شد آن خسرو بىقرين * به گردش بزرگان باآفرين ابو يوسف قاضيش يار بود * به نزديك آن شاه بر كار بود 235 سفرها كه كردى شه كامكار * ورا بودى آن مرد فرزانه‌يار نبودى از آن نامبردار دور * يكى ذره زان‌سان كه از ديده نور به وقتى كه او درس تكرار كرد * به نزديك نعمان كوفى به درد ابو يوسف آن سال درويش بود * ورا مادر پير و دل‌ريش بود چو او روز و شب پيش نعمان بدى * كه در علم چون بحر عمان بدى « 2 » 240 بخواندى هوس ( ؟ ) تا كه بود آن پسر * به تكرار كردن برآورد سر نرفتى بر مادر خويشتن * ندادى ز كف دفتر « 3 » خويشتن بياموختى علم و كردى زبر * وزآن خورد از بار اقبال بر به نزديك نعمان شدى مادرش * بناليد از دست غم‌پرورش يكى روز شد خسته ، دل آكنده پير * برآورد فرياد و بانگ و نفير 245 بگفتى به نعمان زن پير سست « 4 » * كه فرزند من روز و شب پيش توست ز هستى ندارم جوى در جهان * نمىشايد اين درد كردن نهان به فقر و به فاقه جگر سوختيم * در آن بحر [ ما ] خشك و تر سوختيم شبى مىرسانم از اين غم به روز * نبينم رخ مهر كشورفروز در اين بوم‌وبر نيست غمخوار من * نخواهد كسى برد تيمار من 250 رها كن تو اين طفل ما را ز دست * كه در كار اين خسته آمد شكست بمانش بر من كه كارى كند * بيايد بر ما شكارى كند ز بىطاقتى روزم آمد به شب * زنان جوين جانم آمد به لب نخواهد يقين اى پسنديده‌مرد * مرا خواندن درس او سير كرد

--> ( 1 ) آسمانى ( 2 ) بودى ( 3 ) دفترى ( 4 ) سر تست